تبليغاتX
...
از آن جمله هاییم که انتهایش سه نقطه میخواهد...حالا هرطور میخواهی تفسیرم کن
  

روز شب باعشق تو مستی کنم

پشت بر شیرینی هستی کنم

عشق تو باشدمی مستی من

هست ازهستی تو هستی من

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 20:58  توسط سارای  | 

خدا جون دوست دارم

میخوام یه قصه بگم از سرشت آدما

روزی که تو آسمون تک تنها بود خدا

اون روز آسمونا رنگشون آبی نبود

تو دل ستاره ها درد بی خوابی نبود

یه روز خدا اومد یه ذره خاک گرفت

برای خوشحالی تو این زمین را آفرید

این همه کهکشونو روی دامن تو چید

برای چشمون تو بهشت را بهانه کرد

با ناز نگاه تو دوزخ را ویرانه کرد

از سیاهی چشات یه قطره جوهر گرفت

بعد از اون شد که شب زیبا سر گرفت

روزی که خدا تو رو سرور دنیا میکرد

با گلاب عشق تو دل ها رو معنا میکرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 20:54  توسط سارای  | 

    
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 20:51  توسط سارای  | 

من تو بهت گرگ ميشم تو چته
من زدن تيشه به ريشم تو چته

از نگاه هرزه خيابونا من دارم شکنجه مي شم تو چته
اسممو چند دفعه بردي تا حالا
چند ستاره کم آوردي تا حالا

تو مثل من که همش بد ميارم به در بسته نخوردي تا حالا
دل ديگه بسش درد تويه اين برزخ سرد پي سايه مگرد
اه ديگه خسته شدم دلشکسته شدم بازنده ي من

من پل دست نيازم تو چته
من مي سوزم و مي سازم تو چته
تو غماره زندگي منم که مفت هست نيستم و مي بازم تو چته

من همونم که شکستيش يادته
به رگ فاصله بستيش يادته
حالا امدي چي رو نشون بدي دلي که نمي پرستيش يادته

عشق تو شعله خروز واسه من ميگي شب روزه واسه من

فکر اسو پاسي خودتو کن دلت نسوزه وا سه من...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 20:10  توسط سارای  | 

دیـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـی بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پایه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونیکه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوری تو کارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
برای فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا باید فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتی میگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازی عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نمیکنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاکیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاریکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیم
دوسـت ندارم چشمای مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب میشه تصمیم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تیر خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون که عاشقــــت بود
بشنواین التماسرو
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 2:0  توسط سارای  | 

     از پریدن‌های رنگ و از طپیدن‌های دل

 عاشق بی‌چاره هرجا هست رسوا می‌شود

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 1:28  توسط سارای  | 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 13:31  توسط سارای  | 

 زندگي دفتري از خاطرهاست ... يک نفر در دل شب

 يک نفر در دل خاک ... يک نفر همدم خوشبختي هاست

 يک نفر همسفر سختي هاست ،چشم تا باز کنيم

عمرمان مي گذرد... ما همه همسفريم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 1:35  توسط سارای  | 

تو باراني من باران پرستم تودريايي من امواج تو هستم اگرروزي بپرسي باز گويم: تو من هستي و من نقش تو هستم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 1:34  توسط سارای  | 

 

در کنارم بنشین تا من نیز به تو تکیه کنم

وبوی شبنم صبحگاهی را در تو جستجو کنم

و به دشتهای زیبای دوستی با هم بنگریم

وبه تمامی زیبایهای دنیا لبخند زنیم

لبخندی زیبا و به یاد ماندنی و شیرین

و گل عشق را با تمام زیبا یهایش بنگریم

ودر کوچه باغ اقاقیا شبی را به صبح رسانیم

و در ان شب بی همتا شعری را از حفظ کنیم

که تا عمر داریم عشقمان را فراموش نکنیم

وهر گز فراموش نکنیم که ما مرغ عشقیم

و مرغ عشق نیز بدون معشوقش زنده نیست

بیا تا صبح جام می و پیمان در دست گیریم

تا که از لب لعلمان جان تاز ه ای گیریم

ودر سرمای شبانه این شب زمستانی

با در اغوش گرفتن یکدیگر بفهمیم

که چه شب پر از مهر و صفاییی داریم

و فراموش نکنیم که ما دیگر در زمین نیستیم

بلکه در اسمان ودر پیش ملائکه خدایم

ودر اسمان نیلگون عشقمان فرشتگان خدایی هستند

چرا که ما دیگر به معنی والای عشق خدایی رسیده ایم

به معنی هزاران معنی عاشق شدن رسیده ایم

 کنارم بنشين تا برکه اي شوم آرام سنگهاي ملامت را هر چه داري

در من بيفکن پا به پاي من بيا راهي مي شويم...

 تا ناکجاي هر آرزو...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 21:50  توسط سارای  | 

    به دلم گفتم عشق را خلاصه کن

                            گفت آغاز کسی باش که پایان تو باشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 21:45  توسط سارای  | 

داني كه چرا زميوه ها سيب نكوست نيمش رخ عاشق است و نيمش رخ دوست آن زردي و سرخي كه درآن مي بيني زردي رخ عاشق است و سرخي رخ دوست. آن دوست كه بي وفاست دشمن به از اوست... آن نقره كه بي بهاست آهن به از اوست

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 22:53  توسط سارای  | 

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 20:9  توسط سارای  | 

اي اشك دگر آرام بريز بر گونه بيمار من

                              لذت ببر اي غم تو هم از اين همه آزار من

 

اي لحظه پايان من اين امشب و فردا نكن

                               درد بزرگ بودنم را اي زمان حاشا نكن

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 19:55  توسط سارای  | 

تنهاترينم در تنهاترين تنهايي ها ...

 

تنهايي تنهايم گذاشت ...

 

تنهاترين تنهايي به سراغم آمد ...

 

و تنهاي تنها شدم ...

 

و تنها آرزويم براي تو ...

 

اي كاش تنهاترينت در تنهاترين تنهايي ها تنهايت نگذارد ...

 

چون تنهاترين تنهايي به سراغت مي آيد ...

 

و تنهاي تنها مي شوي ...

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 19:50  توسط سارای  | 

زورقی بشکسته بودم پای در موج بلا

     عشق تو من را ز طوفان بلا کرد رها

            آتش عشق تو سوزاند تمام هستی ام

                هستي ام نيست شد٫هست شد نيستي ام

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 1:15  توسط سارای  | 

مرده دیگه در من خورشید شهر نگاهت
چون تک درختی پیر نگاهم مونده به راهت

دلم بهمه گفته که قهره با من دو چشمات
بیهوده پژمرده قلبم مثل گل تو باغ دستات

چرا نگفتی تو که دیگه دوستم نداری
می خوای تو گلدون قلب من خنجر بکاری

تو آینه چشمام هنوزم عکس تو پیداست
از بس که هر روز هی گریه کردم اشکام یه دریاست

بی تو می میرم من یه روزی تو شهر غربت
می رم دوباره از شهر تو من با قلبی پر از محنت

دیگه بعد از تو چون همیشه من دلم یه گل آتیشه
اما یادت از دل هرگز جدا نمیشه
دیگه بعد از تو چون همیشه من دلم یه گل آتیشه
اما یادت از دل هرگز جدا نمیشه
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 18:46  توسط سارای  | 

 

عشق معطوف به غیر از خود است. در حالیکه محور هوس خود فرد و لذت اوست.
در حالیکه در عشق، توجه به حالتها و لذتهای خود نیست. و خواست و شرایط معشوق جایگزین خودخواهی فرد می شود.
جمله معشوق است و عاشق پرده ای

زنده معشوق است و عاشق مرده ای

**************************************
هوس پاسخ به یک نیاز جسمانی و روانی است، مثل نیاز به آب، نیاز به اکسیژن ، نیاز به غذا. ولی عشق فراتر از یک چنین نیازی هست. عشق فراهم آورنده رشد و خودشکوفایی فرد است. لذا فردعاشق خود را خوار نمی کند، کوچک نمی کند. عشق عزت و احترام دارد و این احترام از روی بی نیازی و بزرگی عشق حاصل می شود. شاید در فیلم ها دیده و شنیده باشید که فردی می گوید« من عشق را گدایی نمی کنم».

** ***********************************
عشق محدود کننده و زندانی کننده معشوق نیست. عشق آزاد کننده است. اگر فردی را مجبور کنیم که همه علائق ، سلیقه ها و تفکراتش را فقط متوجه ما کند و فقط به ما بیندیشد، او را محدود به خودمان کرده ایم، نه اینکه عاشق خودکرده باشیم. در واقع این عشق نیست، این یک هوس است و ما را وابسته به شخص دیگری نموده است.
آنکه او بسته غم و خنده بود
او بدین دو عاریت زنده بود
باغ سبز عشق، کو بی منتهاست
جز غم و شادی درو بس میوه هاست
عاشقی زین هر دو حالت، برترست
بی بهار و بی خزان ، سبز و ترست
در نگنجد عشق در گفت و شنید
عشق، دریایی ست قعرش ناپدید.
*************************************
عشق با بدبینی و سوء ظن همراه نیست. عشق یک اعتماد است. یک اطمینان است و پس از شناخت رفتار، گفتار و احساسات معشوق، و به جهت یک آگاهی عمیق به وجود می آید. لذا ابتدا اعتماد به وجود می آید و بعد عشق منعقد می شود.
بعضی ها می پرسند «باید اول عاشق شد بعد ازدواج کرد یا اول ازدواج کرد بعد عاشق شد؟

در جواب باید گفت: اگر بعد از ازدواج بخواهی عاشق بشوی که کار از کار گذشته است و آن فرد هر خصوصیت یا رفتار و یا افکار و احساسی که داشته باشد، باید تحمل کنید، نام این عشق نیست
.
از طرف دیگر بدون بررسی ، شناخت ، تحقیق و ارتباط رسمی چگونه می توان عاشق فردی شد تا در پی آن ازدواج کرد؟ ( یعنی روش عاشق شدن قبل از ازدواج چگونه است
)
خلاصه اینکه، طی یک فرایند رسمی که خانواده ها در جریان هستند، و ارتباطات شما آشکار و شفاف هست. با مشورت و بررسی شما و خانواده هایتان از فرد مقابل آگاهی به دست می آورید، تناسب رفتارها، نقاط ضعف ، احساسات و افکار یکدیگر را می سنجید و سایر معیارهای مطلوب را دقیقا ارزیابی می کنید. بدیهی است که اگر این موارد مثبت باشد خواه ناخواه شما عاشق فرد می شوید( نه هوس پیدا کنید
).

*********************************** **
اما هوس اینست که معمولا به صرف مجاورت ایجاد می شود. همکلاسی، هم محله ای، همکار، فامیل و ...، می بینید، خنده ها و عشوه هایش را حس می کنید، شیطنتها ، بازیگوشی ها، و کلاس گذاشتن هایش را نظاره می کنید، به دلتون می افتد که عاشقش هستید و با خیالات مستمر از او غولی می سازید که فقط بعد از ازدواج شکسته می شود و واقعیت آن روشن می شود. معمولا چنین دو نفری به جای شناخت یکدیگر، انرژی خود را صرف احساسات یکدیگر می کنند، دل میدهند و قلوه می گیرند، هر روز به تعداد زیادی برای یکدیگر می میرند، یا حداقل غش می کنند و تعارفات کلاس بالا نصیب هم می کنند، از وجود یکدیگر ممنون می شوند، از هم زیاد تشکر می کنند، با مطالعاتی که در مورد مخ زنی دختر یا پسر در اینترنت یا ....آموخته اند سعی می کنند طرف مقابل را شیفته خود سازند ( به هر قیمتی)به هم زیاد کادو می دهند، متون ادبی جالب ، آهنگهای احساس نواز، و مبالغه های غیر عقلانی به یکدیگر پیشکش می کنند، کم کم نقش پدر، مادر، دوستان، همکاران و ... را حذف کرده و همه را یک جا به محبوب خود پیشکش می کنند، و وقت خود را یا با او پر می کنند یا با خیالات او سر می کنند و در خیالات خود او را تک ستاره ای می دانند که آسمان قلب آنها را نورانی می کند، بدون او زندگی معنی و مفهوم و شور خود را از دست می دهد. او یک انسان نیست، یک فرشته است، او هیچ عیبی ندارد، و فقط و فقط مهر و عشق و صفا و نقاط مثبت است. تصور از دست دادن او ، کابوسی وحشتناک هست. مفعول شعرهای تمام ترانه های شاد و غمناک به نوعی به محبوب آنها بر می گردد، واینگونه این احساسات غیر قابل کنترل می شود ، در حالیکه عشق همانطور که گفته شد، فرایند مشخصی از آگاهی می باشد. منظور این نیست که از احساس تهی باشد، نه ، اما احساس یکی از پارامتر های مهم در کنار پارامترهای آگاهی هست که نمی تواند جای خالی دیگر خصیصه ها را پر کند.
احساس انفجار آمیز در رابطه ها منجر به تحریف واقعیت ها شده و آنقدر آب را گل آلود می کند که خود فرد به هیچ وجه قادر به شناخت صحیح طرف مقابل خود نیست. و پس از فروکش کردن احساست، پس از ازدواج ، تفاوت میان خیالات خود و واقعیت ها را درک می کنند
.
***********************************
عاشق، خود را ملزم می داند که حریم عشق و معشوق را رعایت کند و هنجارها را به نفع لذت خود نمی شکند. عاشق در پی کام گرفتن از معشوق، پیش از آنکه این حریم کامل و رسمی شود، نیست. باید کانون خانواده شکل گیرد و انعقاد پیمان زناشویی انجام پذیرد و طرفین مسئولیت زندگی و تعهد کامل را نسبت به هم بپذیرند. هر گونه خلوت، لمس و ارتباطی که جنبه لذت جویی داشته باشد (قبل از تعهد کامل زناشویی و در چارچوب قانون)، صرفا آسیب پذیری عشق را به همراه دارد و این آزمایش کردن عشق نیست، بلکه سیراب کردن هوس و عطش شهوانی است
.
عشق هایی کز پیِ رنگی بُوَد
عشق نَبوَد ، عاقبت ننگی بود
چنین مواردی از نشانه های هوس هستند: زودرنجی، قهر و آشتی ، دل خوری، نگرانی، تردید ، عجله در به نتیجه رسیدن، امروز و فردا کردن، زبان بازی کردن، با چند نفر ارتباط صمیمی وعمیق عاطفی گرفتن، رویاپردازی در مورد فرد، چشم پوشی از نقاط ضعف آن شخص و ... ، همه از نشانه های هوس است، در حالیکه عشق ، قامتی رعناتر، بزرگتر ، قوی تر و منحصر به فرد دارد و از همه مهمتر آرامش بخش است و نگرانی از درست رفتن، ندارد. عشق هایی که نگرانی آفرین، اضطراب آور و دمدمی مزاج و به ظواهر فرد بستگی دارد، همان هوسها هستند که « محور من» در آنها قوی است . یعنی فرد همه چیز را برای خودش می خواهد ، نه معشوق
هر که را جامه ز عشقی چاک شد
او ز حرص و جمله عیبی پاک شد
شاد باش ای عشقِ خوش سودای ما
ای طبیبِ جمله علت هایِ ما
ای دوایِ نخوت و ناموسِ ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما
جسمِ خاک از عشق ، بر افلاک شد
کوه، در رقص آمد و چالاک شد
****************************************
عشق پیش نیاز لازم دارد.
یعنی فرد باید رشد کند و از مراحلی بگذرد تا نوبت به عاشق شدن برسد. کسی که هنور با والدینش درگیر است، سازگاری با همکاران ندارد، رابطه صمیمانه ای با دوستانش ندارد. افسرده و مضطراب است، تصمیم های مهمی در زندگی نگرفته یا به اجرا در نیاورده است، از این شاخه به آن شاخه می پرد، هدف زندگی خود را شفاف ترسیم نکرده است. و حتی در انتخاب هنجارها به انتخاب ثابتی برای وضع ظاهری ، پوشش و نحوه رفتارش نرسیده است و مردد بوده و روز به روز شکل به شکل می شود و هویت خود را نیافته است، مانند کودک پیش دبستانی است که برای اردو به دانشگاه رفته باشد، او هرگز نمی تواند در نقش دانشجو باشد. حتی اگر بر روی صندلی های دانشگاه بنشیند. لذا عشق پس از بلوغ عاطفی ، بلوغ اجتماعی، بلوغ فکری، بلوغ روانی و ...، پیدا می شود، در غیر این صورت فقط هوس خامی بیش نیست
.
*****************************************
عشق باید یک وحدت و یکپارچگی بین شما ، افراد و همه هستی ایجاد کند. اگر رابطه دختر و پسری، با پنهان کاری، تعارض ، درگیری با دیگران، احساس گناه، اضطراب، تردید، و قطع روابط اجتماعی با دیگران، مشکل در شغل ، تحصیل ، روابط خانوادگی و ...، همراه هست باید مطمئن شد که هوس، خود را به جای عشق به آنها معرفی کرده است. و چنین شروعی برای رابطه، پایان هایی به مراتب دردناکتر و فجیع تر به همراه دارد
.
در نگنجد عشق در گفت و شنید
عشق، دریایی ست قعرش ناپدید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 0:37  توسط سارای  | 

 

رو تک درخت خونه یه یا کــــــریم نشسته

بازهرتیرصیاد بالــــــــــــــــوپرش شکسته

زار پریــــــــــــشون شده تابو توون نداره

دیگــــــه تویه وجودش یه زره جون نداره

غصه نخوریا کریم دوباره جون می گیری

اگه بشی ناامید ناامید به دست غم می میری

منم دلـــــــــــــــم شکسته غم به دلم نشسته

کسی تو این زمونه به عشقــــــم دل نبسته

منم یه نیمــــــــــــه جونم منم یه هم زبونم

قصه بی کسی رو یه عمــــری می خونم

تو خوب می شی پر می زنـــــی دو با ره

به یار خود سر می زنــــــــــــــی دو باره

منم که باید شب روز بــــــــــــــــــــسوزم

یه عمری چشامو به در بــــــــــــــــدوزم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 1:42  توسط سارای  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 1:30  توسط سارای  | 

عشق عشق می آفریند عشق زندگـــــــی می آفریند

زندگی رنج به همراه دارد رنج دلـــــــشوره می آفریند

دلشوره جرات می بخشد جرات اعتماد به همرا دارد

اعتماد امـــــید می بخشد امید زندگــــــــی می بخشد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 17:45  توسط سارای  | 

تويِ اين دنياي بي حاصل بودن
با همه شكستگي هاي دل من

با همه تلخيه قصه ي تو و من

من كه حيفم مياد از گلايه كردن

ارزشِ گلايه ي من بيش از اينهاست

نه براي اون كسي كه اهل سوداست

كسي كه لحظه به لحظه رنگ دنياست

منه ساده بخيالم از خودِ ماست

سهمِ من از تو چي بوده غير آزار؟

تويي كه دنيا برات شده يه بازار
من تورو به چشم ياري ديده بودم

تو منو اما به چشم يه خريدار

تورو بايد ميشناختم كه هزار تا چهره داشتي

روي احساس و دلِ من داشتي قيمت ميگذاشتي

تو نتونستي بفهمي كه وفا خريدني نيست

چينيه شكسته ي دل ديگه پيوند شدني نيست

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 21:12  توسط سارای  | 

می بینم صورتمو تو آینه
با لبی می پرسم از خودم

این غریبه كیه از من چی میخواد؟؟

اون به من یا من به اون خیره شدم ؟

باورم نمیشه هر چی می بینم

چشامو یه لحظه رو هم میزارم

به خودم میگم كه این صورتكه

می تونم از صورتم برش دارم

می كشم دستمو روی صورتم

هر چی باید بدونم دستم میگه

منو تو آینه نشون می ده

میگه این تویی نه هیچ كس دیگه

جای پاهای تموم قصه ها

رنگ غربت تو تموم لحظه ها
مونده روی صورتت تا بدونی

حالا ازت چی مونده به جا


آینه میگه تو همونی كه یه روز

میخواستی خورشید رو با دست بگیری

ولی امروز شهر شب خونه ات شده
داری بی صدا تو قلبت می میری

میشكنم آینه رو تا دوباره

نخواد از گذشته ها حرف بزنه

آینه میشكنه هزار تیكه میشه

اما باز تو هر تیكه اش عكس منه

عكسها با دهن كجی بهم میگن
چشم امید رو ببر از آسمون

روزها با همدیگه فرقی ندارن

بوی كهنگی میدن تمومشون

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 17:59  توسط سارای  | 

دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره
لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره
چشای همیشه گریون اخه شستن نداره
تن سردم دیگه جایی برا خفتن نداره

دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره

لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره

میخوام از دست تو از پنجره فریاد بکشم
تب بی تو بودنو از لب سردت بچشم
نطفه باز دیدنت رو توی سینم بکشم
مثل سایه پا به پا من تو رو همرام نکشم



دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره

لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره

بذار من تنها باشم میخوام که تنها بمیرم
برم و گوشه تنهایی و غربت بگیرم
من یه عمریست که اسیرم زیر زنجیره غمت
دست و پام غرق به خون شد دیگه بسه موندنت

دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره

لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره

دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره

لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره


+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 17:49  توسط سارای  | 

چرا وقتی که آدم تنها میشه
غم و غصه اش قد یک دنیا میشه
میره یک گوشه پنهون میشینه
اونجا رو مثل یه زندون میبینه
غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت میکنه
وقتی که تنها میشم اشک تو چشام پر میزنه
غم میاد یواش یواش خونه دل در میزنه
یاد اون شب ها می افتم زیر مهتاب بهار
توی جنگل لب چشمه می نشستیم من و یار
غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت می کنه
میگن این دنیا دیگه مثل قدیما نمی شه
دل این آدما زشته دیگه زیبا نمی شه
اون بالا باد داره زاغه ابرا رو چوب میزنه
اشک این ابرا زیاده ولی دریا نمیشه
غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت می کنه

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 17:46  توسط سارای  | 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 17:22  توسط سارای  | 

ای عشق مدد کن که به سامان برسیم

                                                    چون مزرعه تشنه به باران برسیم

یا من برسم به یار یا یار به من

                                                    یا هر دو بمیریم و به پایان برسیم

سر دفتر عالم معانی عشق است

                                            سر بیت قصیده جوانی عشق است

ای آنکه خبر نداری از عالم عشق

                                           این نکته بدان که زندگانی عشق است

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 0:2  توسط سارای  | 

باز کن آسمان را به رویم،چشمهایت نهایت ندارد چند خورشید باید بسوزم؟خنده های تو قیمت ندارد

سرنوشت مرا کولیان هم پیش یبنی نکردند و گفتند سرنوشت عجیبی است اما...عشق کاری به

قسمت ندارد خواستی تا نگویم که این زخم قدمتی دارد اندازه عشق،خواستی تا بگویم؛عزیزم دردهایم

حقیقت ندارد!زخمهای مرا زیر و رو کن،نام تو حک شده در وجودم.خنده تو برایم عزیز است،چشم تو قرمز

نباشد گر چه سخت است دور از تو بودن،این زمستان مروت ندارد.

می روم تا بهاری دوباره،دستهای مرا پس بگیری مهربانم ببخش این غزل را،وقت تنگ است

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 0:1  توسط سارای  | 

تا حالا براتون پیش اومده از خونه خارج شید بعد یه هو یادتون بیفته یه چیزی رو تو خونه جا گذاشتید؟

شده با عجله برگردید و دسته کلیدتون رو در بیارید و یه کلید اشتباهی رو تو قفل کنید و از شانس بد کلید

تو قفل گیر کنه؟وقتی عصبانی می شیم و با عجله بدون فکر حرف می زنیم بعضی حرفامون هم می

شن عین همین کلیدهای اشتباهی که تو قفل قلب آدما گیر می کنن.تو این مواقع معمولا طولی نمی

کشه که از حرفامون پشیمون می شیم اما با کلیدی که تو قفل گیر کرده چیکار می کنید؟کلید رو با قدرت

می کشید بیرون؟اگه یه خرده خوش شانس باشید کلید در می یاد اما قفل آسیب می بینه.بیایید قبل از

اینکه کلمات از پل ذهنمون عبور کنن و روی جاده زبونمون جاری بشن فقط ده ثانیه سکوت کنیم.بیایید

نذاریم حرفامون سنگی بشه و چینی نازک قلب کسی رو بشکنه.قدیمی ها می گفتن:چینی شکسته

رو می شه بند زد اما قلب شکسته رو...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 23:58  توسط سارای  | 

سلام به دوستای گلم

از همتون ممنونم که میاین و با نظرای قشنگتون شرمندم می کنید امیدوارم همیشه و همه جا موفق و

سربلند باشید انشالله به تک تک آرزو هاتون برسید.

در سایه ی کوه باید از دشت گذشت زمانی که به آسمان پر ستاره خیره می شوی در میابی که تنها

نیستی پس نا امیدی را به باد بسپار و به آسمان پر ستاره خیره شو

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 23:54  توسط سارای  |